هنوز هست
هنوز هست
هنوز هست
رفت...
چگونه می شود از لحظه های بودن و لحظه های نبودن گفت؟گاهی آرزو می کنی آن لحظه ی بودن ، تمام نشود،با حرف زدن می شود زمان را، لحظه را کُشت؟اما چه حرفی می ماند برای گفتن وقتی سکوت، هجوم خود را آغاز کرده است!؟گاهی آرزو می کنی آن لحظه ی بودن تمام بشود هر چه زودتر بهتر!اما کلام انگار نمی گذارد زودتر تمام شود.نبودن ،تاریکی ست؛می شود دل بست به عادت چشمان، به این تاریکی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 13:51  توسط حامد.ا  | 



فلیپ در حادثه ای از گردن به پایین فلج می شود، و مجبور است بقیه زندگی خود را روی صندلی چرخ دار بنشیند،اما به قول خودش او معلولی ثروتمند است،آشپز ،مُنشی و پرستار اختصاصی دارد.هر کدام کار خود را در چهارچوب معین و منظمی انجام می دهند،پرستار نرمش های روزانه و داروهای تجویز شده را به موقع به فلیپ می دهد،مُنشی قرار ملاقت ها را تنظیم می کند ، نامه های کاری و شخصی فلیپ را می نویسد و باغبانی که حرص کردن باغچه را انجام می دهد.شرایطی پیش می آید که باید جایگزنی برای پرستار دائم قبلی انتخاب شود،این انتخاب طی مصاحبه با داوطلبین این کار انجام می شود.هر کدام انگیزه ی را برای انتخاب این کار عنوان می کند ، یکی صادقانه می گوید به پول نیاز دارد و این انگیزه اوست،چند نفر دیگر سعی می کنند انگیزه خود را طوری عنوان کنند که نظر فلیپ را جلب کنند،یکی می گوید کمک به انسان ها،یکی می گوید از بچگی عاشق معلولین بوده است،تا اینکه جوان سیاه پوستی به نام دریس که دیگر تحمل انتظار کشیدن در پُشت درِ اتاق مصاحبه را ندارد ،خارج از نوبت خود وارد اتاق می شود،خیلی زود با شوخ طبعیش درباره موزیسین های مشهور توجه فلیپ را به خود جلب می کند.او از فلیپ می خواهد که با امضای برگه ی درخواست مصاحبه ی شغلی اش، به او کمک کند تا دوباره بتواند از خدمات بیمه بیکاری استفاده کند.

دریس که فردی سابقه دار است بعد از مدت ها به خانه ی خود در محله ی فقیر نشین باز می گردد،خانه ی شلوغ با بچه هایی قد و نیم قد،مادرش او را باز خواست می کند که چرا در ماه های گذشته به خانه نیامده و خبری از خودش نداده است،مادر حتی هدیه ی دریس را نادیده می گیرد و از او می خواهد که خانه را ترک کند. دریس شب را  در کنار دوستان بزهکار قدیمی اش به صبح می رسند و از آنجا عازم خانه ی فلیپ می شود.پرستار قدیمی خانه به او برنامه ی منظم هر روزه را توضیح میدهد و تذکر می دهد که داوطلبین قبلی بعد از یک هفته از کار انصراف داده اند.به دریس طبق قراردادش اتاق اختصاصی داده می شود، چیزی که شاید سال ها دریس آرزویش را داشته است.او یک ماه به صورت آزمایشی استخدام می شود.او در آغاز کار خود  وظایف روزانه اش در مراقبت از فلیپ را با شوخ طبعی انجام میدهد؛ وقتی می خواهد او را استحمام کند کرم مخصوص پا را به اشتباه به سَر او می مالد،جوراب های ساق بلندی که باید به پاهای فلیپ بپوشاند را پوششی زنانه می داند و می گوید بهتر است که یک زن نحوه پوشیدن آن را برایش توضیح دهد.فیلپ می خندد و کم کم شوخی و طنازی های دریس را با شوخی های کلامی پاسخ می دهد و شاید از همین جاست که نخ های نازک رابطه ی میانشان در حال شکل گیری است.دریس بعضی وقت ها فراموش می کند که فلیپ فلج است مثلا گوشی همراه که زنگ میخورد ، آن را جلوی فلیپ می گیرد و بعد به خود می آید که او قادر به استفاده از دستهایش نیست.فلیپ در برابر نگرانی دوست قدیمی اش درباره ی سو پیشینه دریس می گوید :"من همین را می خوام که کسی با من با ترحم و دلسوزی رفتار نکنه"،اینکه در حضور دریس است که گاهی فراموش می کند که در چه وضعیت خسته کننده ای قرار دارد.دریس نظم تثبیت شده ی زندگی فلیپ در این سال ها را با روش خود می شکند ، او را صبح زود به خیابان می برد تا فلیپ یادش بیاید که از چرخیدن در خیابان ها در این ساعت چه لذتی می برده و حالا مدت هاست که آن را تجربه نکرده است،سیگاری برای او روشن می کند،فلیپ پُکی به سیگار می زند ،آری می شود سیگاری گیراند و نوشیدنی جدیدی را نوشید ، به جای نامه نگاری به یک زن ،گاهی به او زنگ زد و صدای او را شنید و از آهنگ صدایش چیز تازه ای یافت.سُرعت همیشگی صندلی چرخ دار را افزایش داد تا روزهای دویدن با پاها را زنده کرد.روز تولد که در این سال ها مثل یک آیین مذهبی همیشه به یک شکل برگزار می شود را تغییر داد،موسیقی کلاسیک را با دریس شنید که با هر قطعه یاد چیزهای بامزه می افتاد،با باخ شوخی کرد،یاد کارتون تام و جری افتاد و حتی ،موسیقی تازه ی شنید و با آواز آن آوازی سَر داد.تا فلیپ هم دریس را در کارهای لذتبخش شخصی اش سهیم کُند ،او را به گالری نقاشی ببرد تا دریس روزی با رنگ ها روی بومی شروع به نقاشی کند و نقاشی آماتورگونه اش را با قیمتی گزاف بفروشد یا پریدن با چتر از ارتفاع را تجربه کند.

"الیویه ناکاش "در سال 2003 با تماشای مُستندی راجع به زندگی یک میلیونرِ معلول و ارتباط جذابش با پرستار دائمی خود تحت تاثیر قرار گرفته و تصمیم به ساخت فیلمی بر اساس زندگی این میلیونر ِ معلول(فلیپ)می کند.برای خرید حقوق داستان زندگیِ فلیپ با وی دیدار می کند.او برای اعطای این حق از ناکاش سه چیز می خواهد:1.تم اصلی فیلم کُمدی باشد.2.فیلم ساده لوحانه به نظر نیاید.3. هیچ پولی دریافت نخواهد کرد ولی می باید او ناکاش، 5درصد  از سود فروشِ فیلم را به انجمن خیریه بدهد. "الیویه ناکاش "و "اریک تولدانو " که مشترکاً مسئولیت نگارش و کارگردانی فیلم را برعهده داشتند موفق می شوند براساس یک داستان واقعی فیلمی سرشار از لحظات کمدی بسازند و با ظرافت از یک کُمدی صرف بودن بگریزند.بازی دو بازیگر اصلی فیلم فرانسیس کولزت(فلیپ) و عمر سی (دریس)درخشان است بعد از مدت ها شاهد خلق یک زوج مردانه  ی جذاب هستیم. کلوزت در مصاحبه ی درباره نقش خود می گوید:"هدف اصلی فیلم این است که بیننده را بخنداند.من از همان لحظه های آغازین کار سعی کردم خودم را بجای بیننده ی فیلم قرار دهم و بعد خودم را می دیدم که چقدر مشتاقم که به لحظات غیرعادی که فیلیپ در آن قرار می گیرد بخندم" ،کولزت در فرانسه بیشتر به عنوان یک بازیگر کمیک شهرت دارد. کلوزت می بایست تمام احساسات فیلیپ اعم از عصبانیت،نگرانی،هیجان و شادی را فقط با چهره ی خود به بیننده منتقل کند و می توان گفت در این کار کاملا موفق بوده است.تاثیر موسیقی های متنوع فیلم در تک تک سکانس های فیلم مشهود است،از موسیقی کلاسیک گرفته تا موسیقی مثل گروه محبوب دریس یعنی "زمین باد آتش"،انگار این موسیقی ست که توانسته این دو را باهم پیوند دهد حتی با وجود سلیقه ی متفاوتشان در موسیقی. تجربه های کوچک و لذت بخش زندگی را می شود با دیگری ،شریک شد،چیزهای جدید آموخت ،تجربه های تازه را آغاز کرد.از همین چیزهای کوچک و کم اهمیت است که کم کم رابطه ی عمیق و عاطفی شکل می گیرد و حضور دیگری می شود عادتی تازه.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 12:29  توسط حامد.ا  | 

مطالب قدیمی‌تر