معنا
وقتی به سرطان مبتلا شدم، چیزی که بهخصوص کفرم را درمیآورد... این بود که میدیدم بدنامی این بیماری تا چه اندازه به رنج و عذاب مبتلایان به آن دامن میزد. بسیاری از بیمارانِ همدردم که در طول بستری، یا بعد از آن شیمیدرمانی، در بیمارستان با آنها صحبت کردم، نسبت به بیماری خود احساس انزجار و نوعی شرم داشتند. بهنظر میآمد در چنگال فانتزیهایی راجعبه بیماری خود گرفتار شده بودند که برای من هیچ افسونی نداشت. ... سرطان را نوعی از بیماری میپندارند که شکستخوردگان روحی و روانی، آنها که احساسشان را بروز نمیدهند و سرکوبشدگان ــ خصوصاً آن دسته از افراد که احساسات خشم یا جنسی خود را سرکوب کردهاند ــ در معرض ابتلا به آن قرار دارند، به همان ترتیب که در طول سدهی نوزدهم و اوایل سدهی بیستم، ابتلا به سل را بیشتر برای افراد زودرنج و بسیار حساس، افراد پراستعداد و پرشور و حال محتمل میدانستند. ... هدف کتاب من آرامکردن خیال بود نه برانگیزاندن آن. هدفم نه معنابخشیدن، که مقصودِ مرسوم ِهر اقدام ادبی است، بلکه تهیکردن چیزی از معنا بود: قصد داشتم آن راهبرد رؤیایی و بهشدت جدلی، یعنی «علیهِ تفسیر»، را اینبار در دنیایی واقعی بهکار ببندم. برای جسم. قصد من، بیش از هر چیز، [انجام] کاری عملی بود. چون خودم بارها و بارها شاهد این درد و رنج بودهام که جلوههایی استعاری که تجربهی ابتلا به سرطان را از شکل واقعی خودش میاندازند عواقبی بسیار جدی در پی دارند: مثلاً مانع از آن میشوند که فرد در همان مراحل آغازینِ بیماری پیگیر مداوایش باشد، یا آنکه تلاش بیشتری برای مداوای کافی بیماری بهخرج دهد. می خواستم تا سرطان فقط به مثابه یک بیماری محسوب شود ــ یک بیماری بسیار جدی، اما به هر حال فقط یک بیماری. نه نفرین، نه کیفر و نه مایهی شرمساری. بی هیچ «معنایی». و لزوماً هم نه حکم مرگ.


فکر کنم بشود خیلی از متنهایی را که در این کتاب هست، نامهای عاشقانه دانست... هربار که دربارهٔ فیلمی نوشتهام، برایم مثل این بوده که با شعف پیش دوستی اعتراف میکنی که به کسی دل بستهای.(از کتاب ترجمه تنهایی اثر صفی یزدانیان)