پرسههای بیپایان
در یک بعدازظهر پاییزی بهتر است از خانه خارج شوید، بگذارید سرمای پاییزی کمی بر جانتان بنشیند، آرام و آهسته قدم بر دارید، خود را به کیوسک روزنامه فروشی برسانید، به دنبال شماره ۴۴۹ مجلهٔ فیلم بگردید، حتی اگر مدت هاست مجله را نمیخوانید، مبلغی بپردازید، برگ بزنید تا به صفحه ۸۴ و تیتر چشم نواز صفحه برسید «پرسههای بیپایان» همراه با صفی یزدانیان به پیشواز ((پیش از نیمه شب)) فیلمی تمام ناشده بروید. «آنها هنوز حرفها دارند چون هنوز تسلیم نشدهاند. تا جان دارند، و چون در کنار هم است که جان دارند، شگفت زدگی شان از دیدنِ هم و دیدنِ با هم را از دست نمیدهند. آنها تا کنون اهمیت آدمی را درون شهرها نشان دادهاند. شهری که، در اتریش باشد یا فرانسه یا مثلا یونان، ساخته شده تا انسانها را در کنار هم بنشاند. شهر مثل قاب نقاشی است، مثل قاب فیلم. همین قاب بیریخت و زشت و شکستهای که هنگام نوشتن اینها درش ساکنم، به یک درد میخورد که هنوز پیش دیگرانم نگاه داشته است. مثل کوچههای تنگی که سلین و جسی را شانه به شانهٔ هم نگه میدارند.»


فکر کنم بشود خیلی از متنهایی را که در این کتاب هست، نامهای عاشقانه دانست... هربار که دربارهٔ فیلمی نوشتهام، برایم مثل این بوده که با شعف پیش دوستی اعتراف میکنی که به کسی دل بستهای.(از کتاب ترجمه تنهایی اثر صفی یزدانیان)