مادر از پشت آن چشم‌ها می‌خوانند تمام قصه را.

گفته بودم چقدر این عکس را دوست دارم، یادت هست؟ عکس رزمندهٔ که پیکر هم رزم در حال مرگش را به آغوش گرفته است. در چشمانش خشم می‌بینم، خشمی با بغضی رو به آسمان، رو به خدا. شاید در پیِ پاسخی. شاید گفته است: اینجا کجاست؟ چه جهنمی ست؟ با ما چه می‌کنی؟ و هم رزم در حال مرگش که شاید آخرین نگاهش را دوست دارد به آسمان بیاندازد. چگونه باید فراموش کرد این روز، این ساعت و این لحظه را، جان دادن دوستی در آغوش را، فریاد از خشم را ، بغض و شاید آرزوی مرگ آن روز را. چه کرد با خاطرهٔ این دوست که شاید شب پیش از آرزوی بازگشت به خانه با او گفته‌ی، از دلتنگی برای چیزهای کوچک که حالا چقدر دست نیافتنی و بزرگ شده‌اند. آری از دلتنگی برای چیزهای کوچک از دلتنگی برای دستپخت مادر از دلتنگی برای تماشای وضو ساختن پدر از روی پله‌های ایوان، از بوی گُل امین و دوله که پُر می‌کرد حیاط خانه را، از دلتنگی خواندن شعری برای معشوق، آری باید آرزوی مرگ کرد اگر بروی که خبر مرگ هم رزمت را بدهی. باید چند بار کوچه را از ابتدا تا انتها بروی و بیایی، پا به پا بمالی، اگر درختی در کوچه بود به آن تکیه بدهی سر را به زیر بیاندازی، چند نفس عمیق بکشی و بروی تا انگشت اشاره روی زنگ بگذاری و خدا نکند مادری در را باز کند که اگر باز کُند دیگر نیاز نیست چیزی بگویی، مادر از پشت آن چشم‌ها می‌خوانند تمام قصه را.

عکس از: علی فریدونی، عملیات کربلای ۵، سال ۱۳۶۵

و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی

خسته و بی‌حوصله بودم. خُب حالا که تو نیستی افزون‌تر می‌شود این خستگی و بی‌حوصلگی، نفس آدم را بَند می‌آورد این تنهایی، انگار نقطهٔ پایانی ندارد، چند روز پیش به تماشای داستان توکیو نشستم که قصهٔ همین تنهایی ست. مادر و پدری برای دیدن فرزندانشان در توکیو عازم این شهر می‌شوند. مادر می‌داند که این آخرین بار است که فرزندانش را می‌بیند. فرزندان از گذشتگان می‌پرسند، پسر از دوست پدر یادی می‌کند پدر، مرگ او را خبر می‌دهد، دختر از زنی با نام اوکوزو سراغی می‌گیرد، مادر با تلخی مرگ شوهر اوکوزو را اعلام می‌کند، اوکو دوباره ازدواج کرده و زندگی خوبی ندارد. مادر در طول حضورش در توکیو لبخندی همیشگی بر لب دارد (شاید فقط در شب اقامتش در خانه نوریکوست که این لبخند را نمی‌بینیم) در برابر رفتار خودخواهانهٔ فرزندانش، شیطنت‌های نوه‌هایش می‌رنجد اما با لبخندی این رنجش را پنهان می‌کند. حتی زمانی که با همسرش تنهاست در برابر گلایه‌ها ی همسرش از تغییر رفتار فرزندانشان با لبخندی از این حقیقت تلخ می‌گریزد و می‌گوید ما خوشبخت هستیم. 

نوریکو (عروس خانواده) بعد از مرگ همسرش تنهایی را برگُزیده، نگرانی‌های مادر را با لبخندی پاسخ می‌دهد و از تنهایی گلایه نمی‌کند. مادر آگاه از این حقیقت تلخ زندگی آرام می‌گرید. نوریکو اما چیزی نمی‌گوید، چراغ را خاموش می‌کند، هر دو گریه را در تاریکی خانه از سَر می‌گیرند. مادر نمی‌گوید از این حقیقت تلخ تا زندگی ادامه یابد تا امیدی بماند تا روزی دوباره فرزندانش (در شب مرگِ مادر) دور یک میز بنشینند، خاطرات کودکی را مرور کنند از آتش بازی آن شب یادی کنند از سفر‌ها، از مادر که در سفر با کشتی حالش بهم خورده بود و پدر که با لبخندی آن را تایید می‌کند. فرزندان به توکیو باز می‌گردنند این نوریکوست که نزد پدر و کی یو کو (کوچک‌ترین عضو خانواده) می‌ماند و در برابر گلایهٔ کی یو کو از بازگشت زودهنگام و خودخواهی برادران و خواهرش، از اجتناب ناپذیز بودن این اتفاق سخن می‌گوید، کی یو کو می‌پرسد: پس با این حساب زندگی ناامید کننده ست؟ نوریکو: بله زندگی ناامید کننده ست. کامبیز کاهه راست می‌گفت که: «در هر فیلم دیگر و در این دقایق پایانی انتظار می‌رفت که او با جوابی دیگر قوت قلب بدهد؛ مثلا به دختر بگوید که ((تو آیندهٔ زیبایی داری و باید به آن فکر کنی))، یا اینکه ((نه، زندگی بسیار زیباست و می‌توان دست به انتخاب زد)). ولی نه در داستان توکیو. نوریکو ((پذیرش)) را یاد می‌دهد. دختر جوان (کی یو کو) می‌رود تا زندگی روزانه ش را از سَر بگیرد و در مدرسه درس بدهد. کسی شلوغ نمی‌کند. در دنیایی که اوز نشانمان می‌دهد، دلیلی برای شلوغ کردن وجود ندارد، و نه معنایی.»

پ.ن:نقل قولی که از کامبیز کاهه آمده است از شماره 296 مجله فیلم انتخاب شده است.