چه رویاهایی که می آیند.

 محکومِ بی نامی به همراه دو سرباز در یک روز پاییزی مسیری طولانی را پیاده می پیمایند.سرباز اول" آندرو پتاکا " است، انگار آرام و قراری ندارد،در این مسیر طولانی و کسل کننده جُز پُرحرفی کار دیگری نمی تواند انجام دهد یا می توان گفت این یکی از ویژگی های شخصی اوست که هر وقت در یک تکرار دائمی قرار می گیرد حرف بزند و حرف بزند تا این مسیر خسته کننده شاید سریع تر طی شود.سرباز دوم "نیکاندر ساپوژینکُف "است،این یکی ترجیح می دهد ساکت باشد و انگار سکوت و شنیدن است که گُذر از این مسیر طولانی را برای او آسان تر می کند.و عاقبت مردِ بی نام که در طی کردن این مسیر گل آلود که هر قدم را باید با حوصله و دشواری برداشت ،به رویاها یش پناه می آورد.

 و چه چیز دل پذیرتر از خیال بافی و غرق شُدن در رویاهایی که می سازی.آه ،که چه رویاهایی می آیند،روزهایی را که سپری کرده ای همان روزهایی که لحظه هایش به آسانی می گذشتند و گاهی اینقدر ملال آور بوده اند که ترجیح می دادی صبحش زودتر شب شود و حالا حتی همان روزها چه دست نیافتنی اند.امیدی هست که آن روزها برگردند؟حتی به روزهای خسته کننده ی دور هم راضی هستی،روزهای خوبش پیشکش.حالا که با این دو سرباز بعد از طی کردن بخشی از این مسیر روی تپه ای برای استراحت نشسته است در میان پُرحرفی و سوالات "آندرو پتکا" می گوید ترجیح می دهد به سیبری شرقی تبعید شود تا دوباره به زندان باز گردد"وقتی آدم محکوم به اعمال شاقه است ،کار و بارش از خرچنگ به تور افتاده بدتر است.دور و برش شلوغ است.هُلش می دهند ،تنه اش می زنند،گوشه ی دنجی نیست که آدم نفس راحتی بکشد.زندان جهنم روی زمین است."1

 شاید شنیده است که سیبری شرقی رودخانه دارد و در ذهنت می توانی آن رودخانه ها را بسازی .بله چرا که نه سیبری شرقی رودخانه های بسیار زیبا دارد،رودخانه هایی قشنگ تر از رودخانه هایی که در شهر و دیارت دیده ای و اصلا می شود پُر باشد از ماهی !و برای آن دو سرباز از ماهی گیری بگویی ، از فوت و فن های گرفتن هر ماهی با اندازه ای مختلف ، برای به دام انداختن هر کدام چه کار باید کرد "ماهی های نوک دراز ،کرم خالی دوست دارند و ماهی سوزنی،شب پره.هیچ کیفی در دنیا بالاتر از گرفتن ماهی های چاق و چله در آب های روان نیست."2

 و حالا شاید این سربازها هم دلشان می خواهد خود را در چنین رویایی تصور کنند،شاید حسادت کنند به این مرد محکومِ بی نام و نشان و این پناگاه امن اش . "نیکاندر" کم حرف ، به حرف می آید تا رویا ها را ویران سازد"برادر همه ی این ها خوب است ،خیلی هم قشنگ است،اما تو هرگز به آن سرزمین فروانی و پُر ثمر نخواهی رسید.چه طور می توانی برسی؟تو،تو موجود مُردنی،سی مایل که راه بروی ،جانت در می آید.تو امروز فقط چهار مایل راه آمده ای و با این حال نگاهش کن ! مثل این که به عمرت اصلا استراحت نکرده ای!"3

رویاها جایشان را به تصاویر وحشتناکی در ذهن می دهند،که هر لحظه برجسته تر می شوند."دیوان محاکمه،زندان،تبعیدی ها و  محکومین،قفل و بند و در و پیکر زندان،توقف های خسته کننده در ضمن راه،سرمای زمستان،مرض،مرگ رفقا"4  .عاقبت دو سرباز و مرد بی نام ،شاید در سکوتی سنگین تر از قبل به مسیر خود ادامه می دهند. مَرد بی نام اگر دوام بیاورد، نه این مسیر طولانی ، بلکه ویرانه های رویاهای خود را، شاید دو سرباز ،او را به زندان تحویل دهند ،بروند گوشه ای سیگاری آتش بزنند،بعد از یکی دو پُک ،شاید پتاکا سکوت خود را بشکند از مرد بی نام و رویاهایش یاد کند و خود آغاز به رویاپردازی کند از روزهای دست نیافتنی بگویید و لذتِ خلسه وار این رویاپردازی را آرام آرام در وجودش حس کند ،شاید نیکاندر هم به سُخن بیاید،آیا او هم از رویاهایش خواهد گفت؟

1و2و3و 4 نقل قول از داستان رویاها اثر آنتوان چخوف ،ترجمه ی سیمین دانشور است.

درختان گیلاس هرچقدر هم که تغییر کنند ...

"مویی"، کودکی ست که به عنوان خدمتکار از روستا به خانه ای در سایگون می آید ،پدرش از دنیا رفته و مادرش مجبور بوده او را برای کار به این خانه بفرستد."تی"خدمتکار قدیمی این خانه کم کم، وظایف و آشپزی کردن را به "مویی" می آموزد . زنِ خانه نزد همسر رفته، آمدن "مویی" را خبر می دهد،"مویی"برای او یادآور دختر کوچکِ از دست رفته اشان است.مرد ، با سَردی یادآوری این خاطره را متوقف می کند،با ساز خود به نواختن مشغول است.پسر بزرگ تر هم از راه می رسد ، بعد از خاموشی حاصل از حکومت نظامی در خیابان ها و به صدا در آمدن آژیر،به پدر سلام میکند ،روی تخت کنار پدر می نشیند و ساز خود را برمی دارد و با پدر به نواختن ساز مشغول می شود.

 

"مویی" از خواب برمی خیزد،"تی" را از پنجره می بیند که مشغول چیدن انبه ی کال از درخت است،"تی" به او می گوید خانم اجازه داده بیشتر بخوابی پس استراحت کن،"مویی" دوباره در تختش دراز می کشد."مویی" کنجکاوانه ، به حرکات "تی" خیره می شود.شُستن انبه کال ، کندن پوست آن ،رنده زدنش به اندازه غذای امروز و باقی مانده ی انبه که باید دور ریخته شود. "مویی" با لذت و کنجکاوی به چیزهای کوچک و ظاهرا بی اهمیت خیره می شود،لبخند می زند ، انگار این تماشا لذت بخش ترین کار دنیا برای اوست.

 "لام" و "تین" دو فرزند کوچک خانواده اند.پسر کوچک تر از همان آغاز انگار حضور "مویی" را در خانه شان نمی تواند بپذیرد و مُرتب او را آزار می دهد.(سطل آب را با پایش تکان میدهد تا آب بر روی کف اتاق که "مویی" لحظاتی پیش آنرا تمیز کرده بریزد،یا با جانورای "مویی" را می ترساند.)پسر نوجوان آرام تر است اما بعضی وقت ها هم نمی تواند خشمش را کنترل کند.دو پسر یادآور سینمای اُزو هستند،مخصوصا "داستان توکیو"،آن جا هم کودک کوچکتر شیطان و گُستاخ و پسر نوجوان تودار و کم حرف بود.

 مادر هر بار که به "مویی" خیره می شود ، دختر از دست رفته اش را به یاد می آورد ، با حسرت به او می نگرد ،شب پنهانی بر بالینش می آید و اشک می ریزد،"مویی" در خواب مادرش را صدا می زند.

پدر شبی بیرون می رود و باز نمی گردد،پول هایی که همسرش در مغازه ی پارچه فروشی جمع آوری کرده را با خود می برد."تی" شب قبل از خوابیدن در برابر سوال هایی "مویی" قصه ی مرگِ دختر کوچک خانواده را شرح می دهد،از پدر می گوید که خود را در مرگ دخترش مُقصر می داند و از مادربزرگ که در طبقه ی بالا ی خانه می نشیند و برای شوهر از دست رفته اش دعا می خواند و هرگز اتاق را ترک نمی کند.پدر که می رود ، زندگی سخت می شود ، پولی نمی ماند برای خرید برنج،"تی" به "مویی" می آموزد با برنج کم تر چگونه غذا را آماده کند،باید غذا را شورتر کرد ، کودک شیطان ، نمی تواند غذا ی شور را بخورد برادر بزرگ تر به او آموزش می دهد،او انگار خوردن این غذای شور را تجربه کرده است چون پدر در گذشته هم خانه را ترک کرده است.

مادر ، خبر ترک کردن خانه توسط همسرش را به مادربزرگ می دهد.مادربزرگ او را سرزنش می کند که هیچ گاه نتوانسته همسری مناسب برای شوهرش باشد.پسر نوجوان مخفیانه شاهد این گفت و گوی شبانه ست.

پسرک شیطان روی میز غذا از مادر،سراغ پدرش را می گیرد،پسر نوجوان بر سر برادرش فریاد می کشد و به اتاقش می رود،مادر به اتاق می رود روی تخت می نشیند ،  سَرش را میان دستش می گیرد و گریه می کند.پسر در سکانسی زیبا ،پای مادرش را نوازش میکند.این یکی از زیباترین سکانس های تاریخ سینما در ستایش مادر است.

 پیرمردی با "مویی" دوست می شود او عاشق مادربزرگ است، برای "مویی" میگوید که مادربزرگ بعد از مرگ همسرش از خانه بیرون نیامده است."مویی"روزی بالاخره فرصتی برای او فراهم می آورد تا پیرمرد، مادربزرگ را ببیند.پیرمرد آرام از پله های اتاق بالا می رود ،مادربزگ را می بیند که مثل همیشه مشغول خواندن دعاست،لبخندی بر لب پیرمرد نقش می بندد،انگار به آرزویش رسیده است.

 پدر شبی به خانه باز میگردد،این خبر را "تی" به خانم می دهد.پدر روی تخت بیمار و بی جان افتاده ،مادر دستان همسرش را می فشارد سر بر بالینش می گذارد و می گرید،پسر نوجوان موهای مادر را نوازش می کند.دکتر به بالین پدر می آید نبض او را می گیرد،پسرک شیطان دست برادر خود را می فشارد انگار تاب بی جانی پدر را ندارد از دستان برادر برای تاب آوردن و دیدن جسم بی جان پدر کمک می گیرد.

 ده سال می گذرد ، مادربزرگ هم در این فاصله می میرد،مادر به اتاق بالا می رود عکس همسرش را کنار عکس دختر از دست رفته اش می گذارد.حالا او جای مادربزرگ را گرفته است هر روز در اتاق می ماند و دعا می خواند.روزی "مویی" را صدا می کند،لباسی زیبا به همراه جواهراتی که برای دخترش کنار گذاشته بود به او می بخشد،"مویی"همه ی این سال ها یادِ دخترش را برای او زنده کرده است

 مادر در برابر خواسته ی عروس و پسرش نمی تواند مقاومتی کند. "مویی" به خانه ی آهنگساز جوان می رود.ده سال گذشته و  "مویی" با لذت و تعجب در هرچیزی می نگرد،پا به برگی که قورباغه ای بر آن است می مالد.در هنگام استحمام در نمایی زیبا انگار با آب عشق بازی می کند آب را بر روی صورت و شانه ی خود می ریزد .

"مویی"  غذا را به زیبایی می آراید.روی میزِ آهنگساز جوان می گذارد.نامزد ِ پر شور مرد جوان از راه می رسد،ظرفی از غذاهای روی میز برمی دارد ،زیبا آراسته شده،چه بو و عطری دارد،اما سریع ظرف را روی میز می گذارد و از پسر می خواهد که به رستوران بروند.غذاها روی میز دست نخورده باقی می ماند،ده سال پیش وقتی مویی توسط پسرک شیطان اذیت و آزار می شد ، سکوت می کرد و انگار هیچ کینه ای نمی توانست دلش را فرا گیرد،حالا هم در برابر این بی توجهی آرام است و  انگار غذاهای دست نخورده آزارش نمی دهد. پیراهن آهنگساز جوان را با لبخندی از روی صندلی بر می دارد به اتاق خود می رود و دکمه ی جدید به آن می دوزد.

 

"مویی" صبح به اتاق آهنگساز جوان باز می گردد،او پشت پیانوی خود مشغول نواختن است،"مویی"  پنجره ها را یک به یک باز می کند و هر بار به بیرون از پنجره ، لحظه ای با شگفتی می نگرد.نامزد پرشور آهنگساز جوان گُلدان دیگری را به آهنگساز جوان(مخفیانه)هدیه می دهد.اتاق مرد جوان پُر است از مجسمه ها ،گلدان ها و ظروفی که نامزدش برایش می آورد.

 آهنگساز جوان ،مجسمه ی گچی از بودا بر میز خود دارد و تصاویری که با مداد روی کاغذ کشیده شده اند و روی میز مانده اند "مویی"  تنها در خانه به عادت همیشگی به اتاق جوان سرکشی می کند کاغذها را بر می دارد نگاه می کند این تصاویر ثبت شده روی کاغذ ،تصویر بودا ست یا "مویی"  ؟

روزی "مویی"  لباس های خوش رنگی که مادر به او هدیه داده بود می پوشد،قبل از آمدن جوان به اتاقش می رود تا رژلب نامزدِ آهنگساز جوان را از کشوی اتاق خواب بَر دارد ،کاغذهای دیگری می یابد ،تصاویر  نقاشی شده روی کاغذ؛شاید آهنگساز جوان حضور "مویی "را در کنار خود با آفرینش چهره اش روی کاغذ زنده می کند.

جوان کم کم دل باختن به مویی را بی هراس از نامزدش نشان می دهد،نامزد به عادت همیشگی وقتی آهنگساز جوان مشغول نواختن پیانوست دست بر شانه اش می کشد ،دست در موهایش فرو می کند تا توجه مرد جوان را به خود جلب کند اما مرد جوان با نغمه ی مهیبی که از پیانو اش خارج می کند جواب او را می دهد و او را از خود می راند.دختر از ناراحتی با چتر زیر باران می رود و از پنجره "مویی"  را می بیند که به اتاق مرد جوان آمده است و دیگر خبری از آن نغمه ی مهیب نیست.

شب ، تخت خواب مرد جوان با کاغذهای نقشی شده از چهره ی "مویی"  پُر شده است،مرد جوان در خانه آرام و بی صدا به دنبال "مویی"  می گردد تا عاقبت درِ اتاق مویی را باز می کند ،"مویی"  بر روی تخت اش نشسته و با خجالت به او می نگرد ، انگار انتظار آمدن او را می کشیده ، مرد جوان  وارد اتاق می شود و در را می بندد.

صبحِ روز بعد،نامزد سابق به اتاق مرد جوان باز می گردد ، سیلی به گوش "مویی"  می زند ، تمام هدایایی که برای آهنگساز جوان آورده بود می شکند ، به دست خود اتاق را خالی می کند از یاد خود برای مرد جوان ، انگشترش را از انگشت در می آورد روی میز می گذارد و شاید برای همیشه می رود.

مرد جوان به خانه باز می گردد با کتابی در دست به سراغ "مویی " می رود ،کتاب را به او می دهد،صدای مویی روی صفحات کتابی باز شده به گوش می رسد.آهنگساز جوان به "مویی"خواندن را می آموزد."مویی"انبه ی کالی از درخت چیده ،پوستش را جدا می کند،انبه را رنده می کند ،باقی مانده انبه را با برشی به دو نیم می کند و مثل ده سال پیش با لذت انگشت خود را میان دانه های سفید انبه می لغزاند.دانه ی بر میدارد میان دو انگشتش و به آن با لبخندی خیره می شود.

 "مویی" نشسته روی صندلی با لباسی زرد رنگ مشغول خواندن کتابی "درختان گیلاس هرچقدر هم که تغییر کنند ، شکل درخت گیلاس باقی خواهند ماند"حرکت کودکی در شکم ، و "مویی" که با آه خفیفی سر به زیر می اندازد و لبخندی می زند.دوربین از چهره ی مویی به بالا حرکت می کند و روی مجسمه ی بودا می ماند.