مانباید بمیریم، رؤیاها بیمادر میشوند.
تقدیم به سین
راست میگفتی، سَخت شُده است حَرف زدن، کلمات بیمَعنی شُدهاند، بیوَزن شُدهاند. مجموعه حُروفی بودند که یک واحد را تشکیل میدادند و در دستور زبان فارسی معمولاً کلمه به چند بخش تقسیم میشُد: اسم، صفت، عدد، کنایه، فعل...، ولی حالا انگار نَه اسمی هست نَه چیزی که صفتی برایش بیابی. اعداد بیارزش، کنایهها فروان و پیچیده، خستهتر از آنیم که فعلی انتهای جملهمان بیاید. از کجا آغاز شد این سخت شُدنها، این سُکوتهای طولانی، اینکه چه بگویی؟ اینکه نَکُند فکر کُند نمیفَهمِیَش، یا خَستهای از شنیدن، کاش از پُشت چَشمانت میخواند، از هُرم نفسهایت میفهمید، ولی شاید او تشنهٔ کلمات بود، آخر چه میکردیم وقتی کلمهای نبود، چه میکردیم؟ و آنها خاموش میشوند، ناپیدا میشوند، و تو میمانی، تو خاموش میشوی، میشَود که ما هم ناپیدا شویم؟ میدانی قصهٔ یاد است دیگر، چه کنیم با یادشان؟ مکالمهٔ در پشت تلفن آغاز میشود غریبه است اما تُن صدا ناخودآگاه تو را یاد صدای عزیزی میاندازد. جملات آن سوی تلفن ادامه مییابد، اما تو انگار کَر شدی و نمیشنوی. صدای غریبهای، صدای عزیزی را زنده کرده. راه میروی، قدم میزنی در خیابان، میآیند و میروند آدمها در کنارت، ناگهان حس میکنی غریبهٔ که در جلوی تو راه میرود نکُند آن عزیز باشد. دقیق میشوی در شکل راه رفت، گام برداشتن ش را، حرکات دستها در کنار پاها را به سرعت مُرور میکنی، خودش است؟ ضربان قلبت تندتر میشود در لحظه یی، امید دیدن دوباره ش زنده میشود. در لحظه یی با خود میگویی: نه، او نیست. باز به خود امید میدهی که او باشد. با احتیاط گام بر میداری، دِل دِل میکنی، که نزدیک شوی، چه کار کنی؟ دَستی به شانهاش بزنی. صدایش زنی، بالاخره با سرعت در جدال امید و ناامیدی، خُود بودنَش، از کنارش به سُرعت میگذری با نیم نگاهی سَریع به غریبه که بلکه آن عزیز آشنا باشد. نه نیست. غریبه است. غریبهٔ که یاد عزیزی را زنده کرد تا دوباره دلت، ذهنت، جسمت یادش کند. قصه، قصهٔ یاد است.
قصهٔ آن کتاب که جملهای از میان آن همه سطر برایش میفرستادی، یا دست خط مینوشتی ابتدای کتابی، تاریخی در انتها با ماه و سال و شاید ساعتی. میدید و چشمانش برق میزد و سکوت میآمد دیگر فقط نگاه بود و نگاه. شاید قصهٔ آن موسیقی ست که در ضبط پخش ماشین پخش شد. و یکهو دیدی در یک جای ترانه هم صدا شدهای با او، و شاید نگاه یی کوتاه انداختیم بهم شاید چشمانمان تَر بود شاید ترانه که تمام شد هر دو گفتیم آه. خب قصهٔ یادست دیگر چه کنیم با یادشان؟ به خودمان قول میدهیم که فراموش کنیم که مشغول کنیم خودمان را به چیزی، ولی میبینی رفتی در آن خیابان میپیچی در آن کوچه از کنار آن کتاب فروشی قدیمی هم رد میشوی یکهو میبینی جلوی آن خانه ایستاده ی، مگر نمیدانستی که او نیست، که رفته است از اینجا. پس چه میکنی در آن خیابان، در آن کوچه، در جلوی آن خانه، پس چرا بغض گلویت را چنگ میزند؟ میدانی در مسیر رسیدن به خانه م کوچه یی قدیمی هست. رفتن از آن مسیر راهم را دور میکند اما از آن کوچه میروم. انگار آنجا هنوز کسی در خانهاش دستگاه هود ندارد خوش به حالشان. بوی غذاها از دَرز پنجره بیرون میزند بوی تُندی، بوی شیرینی، بوی سوختگی. من مَست این بوها میشوم. حسودی میکنم به مردانی که میآیند پا میگذارند به کوچهشان. بوی غذای همسر یا خواهر یا عزیزشان را میشناسند، میدانند امشب چه شامی دارند. من دلتنگ میشوم، دلتنگ مادرم، دلتنگ وَرز دادن خمیر کُتلت، دلتنگه عطر ادویهها، دلتنگ مَزه کُتلتش که مَزه دستاهایش در آن بود. به او زنگ میزنم کلمات دوباره بیمعنی میشوند دوباره سخت میشود حرف زدن، میبینی حتی با مادرم، خداحافظی کردیم اما من کجا بودم به چه فکر میکردم، چه شُد که نگفتم؟ گفتی فقط میدانی باید دوست داشت و من نتوانستم راحت به همهٔ آن عزیزان بگویم دوستشان دارم، حتی به مادرم. شاعر گفته بود: تکلیف ِ ما رعایت رؤیاهاست. دیگر خستهتر از آنم که رویایی ببافم، خستهام که دوباره تصور کنم دوباره تلفن زنگ میخورد و صدایش میآید که میگوید سلام. خستهام که دوباره تصور کنم که دوباره دستش را میگیرم، میفشارم قدم میزنیم همان خیابان را که گفته بود حس میکنم روزی در آن میمیرم فقط یکبار بدون هیچ تَرسی. خستهام که دوباره تصور کنم همگی با هم به سفر میرویم زیر آواز میزنیم بُغض میکنیم شاید هم میخندیم. میبینی خستهام ولی هنوز دارم تصور میکنم. میدانی شاید شاعر راست میگفت: مانباید بمیریم، رؤیاها بیمادر میشوند.
عکس از : لی فریدلندر



فکر کنم بشود خیلی از متنهایی را که در این کتاب هست، نامهای عاشقانه دانست... هربار که دربارهٔ فیلمی نوشتهام، برایم مثل این بوده که با شعف پیش دوستی اعتراف میکنی که به کسی دل بستهای.(از کتاب ترجمه تنهایی اثر صفی یزدانیان)