یک عمر کودکی

باید خوشحال باشم که از آخرین بازمانده های نسلی هستم که برای یکدیگر نامه می نوشتند ، روی کاغذ های بی خط،دو خط ،با مداد یا خودکار .نامه هایی به پدر و مادر ،زمانی که کودک بودم و گاهی قهر می کردم ، خُب قهر که باشی ، نباید حرفی بزنی اما می شَود که بنویسی .می نوشتی با کلماتی که یاد گرفته بودی ، می دانستی که نامه نوشتن آدابِ مخصوص خود را دارد.می نوشتی و می دیدی مثل حرف زدنت شده  ، خط میزدی و بعد دور می انداختی. با خودت میگفتی : نه ! باید رسمی تر باشد ، فعل ها را دقیق تر انتخاب میکردی ،مثلا ،من قهرم ،را می نوشتی ، من قهر هستم.مگه قرار نبود برام دوچرخه بخری را می نوشتی : قولتان چه زود یادتان رفت ، قرار بود برای من دو چرخه بخرید.گاهی برای هم کلاسیت نامه می نوشتی گاهی برای همسایه گاهی برای برادرت که در نامه به او قول داده بودی که دست از خیال پردازی ها برداری ،عاقل بشوی و درس ها را خوب بخوانی . گاهی می نوشتی برای آن ها که نمی توانستی به سُخن برایشان بگویی حالت را ،می نوشتی و نمی فرستادی ،قایم میکردی لای کتابی، مجله ی و سال ها بعد در تورق آن کتاب یا مجله ، به ناگاه می یافتیش و دست خطت را می دیدی ،کلماتت را ،حال آن روزهایت را و لبخندی می زدی .گاهی در سرک کشیدن به کتابخانه و کشو ی بزرگ ترها ، نامه هایی میافتی ، با عذابِ وجدانی لذت بَخش ، می خواندی،قصه ی نگارنده و دریافت کننده ی نامه رادر ذهن می ساختی،دلت می خواست از نگارنده ی نامه سراغِ آن نام ها ،آن یادها را بگیری ولی هیچ وقت جراتش را پیدا نکردی.سال ها بعد با آنتوان را در چهارصد ضربه تروفو آشنا می شوی و بعدها سرگذشتش را در فیلم های دیگر تروفو دنبال می کنی .در فیلم هایش نامه ها نوشته می شود، خوانده می شود ،سوزانده می شود از پنجره به بیرون پرَت می شود.مثل نامه ی آنتوان به سابین " سابین،عشق من ،الان رسیدم خونه و نوشتن این نامه بهترین کاری بود که به ذهنم رسید. دیگه بدون تو حتی نمی‌تونم به سینما برم. سابین! فقط یه ساعته که از هم جدا شدیم اما به شدت احساس تنهایی می‌کنم. خداحافظی کردن با تو بعد از هر ملاقات برایم سخت‌تر می‌شه." یا نامه ی آدل به معشوقه ی بی عاطفه ش " امیدوارم که این نامه را بخوانی .خدا کند که پاره ش نکنی."  یا نامه های خواندنی خودِ تروفو به دوستانش ،به بازیگرانِ فیلم هایش، به هیچکاکِ عزیزش. "دیگر چه بنویسم؟ دوباره به سینما می‌روم." در تاریخی دیگر می نوشت"و روزی روزگاری، بالأخره، مردمِ دنیا می‌فهمند که بهترین کارگردانِ دنیا کسی غیرِ هیچکاک نیست." حس ِ خوبی دارد ،پیوند میان نامه ها ، سینما و تروفویی که بسیار دوستش می داری.روزی ناگهان در میان یادداشت ها ی وبلاگ مُحسن آزرم به مطلبی با عنوان "قلب او جای دیگری ست حالا " برمیخوری ، دوباره پیوندی میان نامه ها ، سینما و تروفو میابی تا می رسی به نقل قولی از بابک احمدی در شماره ی 326 مجله فیلم "نامه را برای کسی که از ما دور است، با ما فاصله‌ی جسمانی دارد، می‌نویسیم به‌سودای ایجادِ نزدیکی. امّا او از ما دورتر می‌شود. با فرستادنِ نامه قبول می‌کنیم که پیشِ ما نیست (حتّا اگر اعتراف کنیم، راست یا دروغ، که «تو در قلبِ من جای داری»). به‌خاطرِ فاصله‌ی نشانه‌های زبان با حسّ واقعی، خواننده حرفِ ما را نمی‌فهمد. چون نمی‌شود با زبان و در زبان حرف‌ها را گفت و نوشت." آهی می کشی که چرا این شماره ی مجله را در آرشیوت نداری ، شماره 326 دی ماه 1383 ،تاریخش را در ذهن مرور میکنی چرا آنرا نخریدی آن روزها ،چیزی به یاد نمی آوری.به خود دلداری می دهی که آن را پیدا خواهی کرد ، به مغازه ها ی مُختلف سَر می زنی که می دانی شاید آنجا آن را بیابی ، به دوستانت می سپاری اما خبری نمی شود .کم کم یافتنش رنگ می بازند ،چاره ی نیست گاهی که دلت می خواهد آن پیوند را مز مز ه کنی به یادداشت "قلب او جای دیگری ست حالا " سری می زنی ، دوباره می خوانی ، انگار آن را از بَر شده ای .شبی به دنبال کتابی قدیمی به مغازه های همیشگی و آشنا سَر می زنی . تعدادی مجله را جلوی دربِ مغازه ی میابی ، حس می کنی شماره 326 را میان آن هاست.می نشینی یکی یکی بر میداری ،جلدشان را نگاه میکنی ،تورقی می کنی .میابی، دی ماه 1383 ،سال بیست و دوم،132 صفحه،600 تومان.مثل عزیزی گُم شده در آغوش می کشی ،خاک رویش را با دستمالی پاک می کنی ،سریع بلند می شوی وارد مغازه می شوی ، در دل آرزو می کنی زیاد گران نباشد ،آرزویت برآورده می شود ،پیرمرد می گوید : 200 تومن پسرم.دلت می خواهد پیرمرد را به آغوش بکشی ،پول را می دهی ،مجله را به سینه ات می چسبانی و به سرعت گام بر می داری تا جایی خلوت پیدا کنی ،نیمکتی میابی ، می نشینی ،مجله را باز می کنی به عادت همیشگی کاغذش را با چشمان بسته می بُویی ، به صفحه 72 می روی ، تیتر چشم نوازِ ،مُقدمه را می خوانی ،چندبار و چندبار "یک عمر کودکی"،مُقدمه را می خوانی از هر کلمه ی که رد می شوی باز میگردی و دوباره آنرا می خوانی ،لذت بخش است، پایین مقدمه به دنبال نام نویسنده میگردی "ص.ف"بله مگر می شود "ص. ف "کسی غیر از "صفی یزدانیان "عزیز باشد.عکس بالای نوشته را ندیده ای ،نگاهش می کنی فرانسوا تروفو با دست چپ انگار گوشِ خود را در لحظه ی ثبت عکس در دست گرفته،به سمت چپ ِ عکس نگاه می کنی "نامه ها" زیر تیتر با فونتی ریزتر نوشته شده بابک احمدی.دل دل می کنی برای خواندنش ،می خوانی آرام آرام و انگار دوست داری تا انتهایش نروی مثل ِ بچه‌هایی که تکه خوشمزه غذای‌شان را می‌گذارند آخر بخورند!به صفحه 75 می رسی این یادداشت را درکتاب ترجمه ی تنهایی خوانده ای ، آن جمله را از حفظ با خود تکرار می کنی "سینمایی که ساده بود و سَرخوشانه و غمگین"هیچ توصیفی زیباتر از آن برای سینمای تروفو در ذهن نداری.تیتر یادداشت را می خوانی یک کلمه است ، کلمه ی شگفت انگیز "سادگی" و با فونتی ریزتر ،زیر ِ تیتر "صفی یزدانیان" ،مُزین به عکسی زیبا از آنتوان دوانل با لبخندی تماشایی در کنار ساحل ِ دریا در پایان فیلم چهارصد ضربه .در تورق صفحه ها به یادداشتی از فرنسوا تروفو می رسی ،نام مُترجم هم یادآور خاطرات خوش است "مژگان محمد" اولین تصویر ی که به ذهنت می آید شماره ی 40 مجموعه فیلم نامه های نشر" نی" است."پنج فیلم نامه از تارکوفسکی" نام های دیگر هم از آن کتاب زنده می شود برایت "مجید اسلامی" ، "هادی چپردار" و روز و شبی که کتاب را خریدی و خواندی .به تورق مجله ادامه می دهی تیترها رو می خوانی"شرح آشنایی" ، "زنده باد تروفو" و "سینما از ما مهم تر است" .طبق آیین شخصی ت مرحله ی اول را به دقت به جا آورده ای ،تورقی لذت بخش. و آن کارگردان  ،آن نویسنده ی یادداشت ها ،می دانستند روزی در خلوت ِ ما راه میابند ، همدم ما می شوند،دلتنگ مان می کنند ،ما را یاد قصه ها می اندازند که در پُشت این نام ها و فیلم ها و سطرها  نهفته است.

آدم پا به این دنیا می گذارد، تا...

آدم پا به این دنیا می گذارد،تا روزی صدای تو را از پُشت تلفن بشنود.
آدم پا به این دنیا می گذارد،تا روزی تو را در کافه ای بسیار خَلوت ببیند.
آدم پا به این دنیا می گذارد،تا روزی  بیاید و بگوید ،اما نمی تواند و نمی گوید.
آدم پا به این دنیا می گذارد،تا روزی تو را در همان کافه بسیار خَلوت دوباره می بیند.
آدم پا به این دنیا می گذارد،شَب است و تو در حال خداحافظی ،انگار تو هم می خواهی مثلِ من چیزی بگویی اما نمی گویی.
آدم پا به این دنیا می گذارد،تا یک روز ُظهر بالاخره می گوید ، اعتراف می کند به دوست داشتن تو،و تو هم اعتراف می کنی به دوست داشتن من.
آدم پا به این دنیا می گذارد،تا صدایت را دوباره از پُشت تلفن بشنود و این صدا ،جنسی دیگر دارد.
آدم پا به این دنیا می گذارد،تا خندیدنت ، بُغض کردنت ، سکوتت ، بی حوصلگیت را از نزدیک ،دیگر بدون هیچ شرمی ببیند.
آدم پا به این دنیا می گذارد،تا تو بیایی و از سُکوت من ،حرف هایم را بخوانی ، نیازی نیست چیزی بگویم تو همه چیز را می دانی.
آدم پا به این دنیا می گذارد،تا قدم بزند با تو، ناگهان بازویم را بگیری و نیرویی یگانه را به  من ببخشی.
آدم پا به این دنیا می گذارد،،تا روزی تنها قدم بزند ، بدون تو و دلتنگ شود برای سکوتت در حین قدم زدن با من.
آدم پا به این دنیا می گذارد،تا تو را امیدوار کند به روزهایی بهتر ،اما روزهایی بدتر سُراغمان بیاید.
آدم پا به این دنیا می گذارد،تا یک روز بَرفی ساعت ها و ساعت ها در برفی سنگین راه برود و یاد تو به پاهای یخ زده جانی ببخشد تا دوباره ساعت ها راه برود.
 آدم پا به این دنیا می گذارد، تا یک شب ، ما را بُکشند ،ما می میریم هر لحظه ،هر روز ، هر شب .
آدم پا به این دنیا می گذارد، تا تو بگویی: پاک کن هر چه برایت نوشته بودم ، پاک کن عکسهایم را .
آدم پا به این دنیا می گذارد،تا ببیند چقدر ساده می میرد ،چقدر ساده دیگر هیچ چیز را به یاد نمی آورد .
آدم پا به این دنیا می گذارد،تا حس کند چیزی را گُم کرده اما چه چیز را گُم گرده؟چرا هیچ چیز را به یاد نمی آورد؟
آدم پا به این دنیا می گذارد، تا به یاد ِ تو چنگ بزند ولی غَرق می شود در یاد ِ تو و دوباره می میرد.
آدم پا به این دنیا می گذارد، تا روزی ناگهان تو بیایی از دل ِ یک یادداشت ، این یاد ِ تو نیست دیگر،آری تو بازمیگردی و مرا زنده می کنی .
آدم پا به این دنیا می گذارد، تا روزها و شب ها و ما ه ها بیاید تا من بتوانم تو را زنده کُنم.

آدم پا به این دنیا می گذارد،تا روزی ، که، ناگهان از خواب بر می خیزم ، از اتاق خواب بیرون میایم ، زنی با موهایی سیاه، بسته شده  ،با گیرهِ مویی زرد رنگ ، کاغذی در دست، پُشت به من  ایستاده ، ناگهان بر می گردد رو به من ، با لبخندی بر لب ، می گوید :اینها رو تو نوشتی؟


فقط سُکوت باشد و نگاه های سَرگردان

در یک ظُهر زمستانی، شاید در هوایی اَبری، مو‌ها را طوری که او دوست دارد شانه زدی، لباسی که دوست دارد را پوشیده‌ای، عطری که دوست دارد را زَده‌ای. در هر قدم شُوق است، شُوق دیدار دوباره. تا برسی، قَدم زنان، فکر می‌کنی به چیزهایی که می‌خواهی بگویی، شاید غافلگیر شود، شاید لبخندی بزند، خندیدنش را چقدر دوست داری، شاید هم سُکوت کند، آهی بکشد و تو خود را محاکمه کنی که کاش نمی‌گفتی. از این فکر و خیال خارج می‌شوی، نزدیک شده‌ای. چشم‌ها جست‌و‌جو می‌کنند، پیدایش می‌کنی...، لحظه‌ها می‌گذرد، نشسته در مکان همیشگی یا مکانی تازه، تا بالاخره یکی بگوید بِرویم؟ چقدر سَخت است گُفتن برویم. چاره چیست؟ بهتر است پیاده راه افتاد، کمی بعد مَکثی کرد، ایستاده میان جمعیتی که می‌آیند و می‌روند. جدایی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، کلمات طَفره می‌روند از گفتن خُداحافظ. شاید هم کلمه ای نباشد فقط سُکوت باشد و نگاه های سَرگردان. بالاخره باید رَفت و دل کند. سرمایی جان را فرا می‌گیرد سرمایی سَرد‌تر از سَرمای زمستان. عینک آفتابی خوب است باشد، پشت آن چشم‌ها آسوده‌تر اشک می‌ریزند. یقهٔ پالتو را باید بالا آورد، دست‌ها را در جیب کرد و قدم‌ها را شُمرده برداشت از میان جمعیت، ماشین‌ها، خیابان‌ها و کوچه‌ها عبور کرد. انگار قصه همیشه این خواهد بود هر جا که باشی جای دیگری نیستی. پا‌ها خسته‌اند، دستی بلند می‌کنی تاکسی می‌ایستد، سوار می شوی. در آن لحظه که می‌روی، دور می‌شوی؛ غَم را مزه مزه می‌کنی، شاید می‌رسند، نزدیک می‌شوند، بُوسه را مزه مزه می‌کنند، دُرست چند قدم آن طرف‌تر، مردی تکیه داده به دیوار، زنی نشسته بر صَندلیِ مُوتورسیکلت. 

پ. ن: عکسی از لوئیس استتنر ثبت شده در سال ۱۹۵۱
بشنوید: از گروه پالِت