صدای الکسی: الو...
صدای مادر: الکسی؟
صدای الکسی: سلام مادر.
مادر: الکسی، از صدات پیداست که حالت خوب نیست.
الکسی: چیز مهمی نیست، شاید به خاطر گلو درد باشد، در اینجا سه روز است با کسی حرف نزده‌ام، خاموش بودن در واقع چیز خوبی است. کلمات نمی‌توانند احساس آدم را بیان کنند. به نوعی ناتوان‌اند. عجیب است همین حالا داشتم خوابت را می‌دیدم، زمان کودکی‌ام بود. [۱] 


از پُشتِ پَنجره به تو نگاه می‌کنم. مثل همیشه در حال نَوازش گُل‌ها و درختانت هَستی، می‌دانم آن‌ها را کاشتی، آب دادی، هرس کردی، بزرگ کردی تا از تنهاییت با آن‌ها سخن بگویی. از چیزهایی که در دل داری و نمی‌گویی تا ما ویران شویم. مو‌هایت را پُشتِ سَر جمع کرده و بسته‌ای، مثل همیشه. من عاشق این موهای  پُشتِ سَربسته ام. باد در میان مو‌هایت می‌وزد، در گِره مو‌ها، در سیاهی و سفیدی عجین شده. من در پُشت سَِر به تکانک‌های مو‌ها در باد خیره می‌شوم. می‌دانم از او هم خواهم خواست مو‌هایش را مثل تو بِبَندد، گره بزند، پُشتِ سَرش. می‌دانم به تماشای وزِشِ باد در موهای او هم خیره خواهم شد. او همیشه از وجودِ غمی در درونم سوال می‌کند. روزی پاسخ‌اش را خواهم داد، خواهم گفت: مادر این غَم را برای من به ارث گذاشت، غَم در نگاهش را، غَم در صدایش را.

بسترِ الکسی. دوربین حرکت می‌کند تا به دستش برسد.
الکسی: راحتم بگذارید... من فقط می‌خواستم خوشبخت باشم.
زن [بیرون از قاب تصویر] بله، اما مادرت چه می‌شود اگر از بستر بیرون نیایی؟
الکسی دست می‌برد و پرنده‌ای نیم جان را از روی ملافهٔ سفید بر می‌دارد و درمشت می‌گیرد. چند پَرِ پرنده بر ملافه ریخته است.
الکسی: مُهم نیست... همه چیز تمام می‌شود... همه چیز دُرست می‌شود. [۲]


 [۱] و [۲] از فیلم نامه آینه اثر آندری تارکوفسکی ترجمهٔ صفی یزدانیان
عکس اول: نمایی از فیلم درخت زندگی
عکس دوم: نمایی از فیلم آینه