مادر از پشت آن چشمها میخوانند تمام قصه را.
گفته بودم چقدر این عکس را دوست دارم، یادت هست؟ عکس رزمندهٔ که پیکر هم رزم در حال مرگش را به آغوش گرفته است. در چشمانش خشم میبینم، خشمی با بغضی رو به آسمان، رو به خدا. شاید در پیِ پاسخی. شاید گفته است: اینجا کجاست؟ چه جهنمی ست؟ با ما چه میکنی؟ و هم رزم در حال مرگش که شاید آخرین نگاهش را دوست دارد به آسمان بیاندازد. چگونه باید فراموش کرد این روز، این ساعت و این لحظه را، جان دادن دوستی در آغوش را، فریاد از خشم را ، بغض و شاید آرزوی مرگ آن روز را. چه کرد با خاطرهٔ این دوست که شاید شب پیش از آرزوی بازگشت به خانه با او گفتهی، از دلتنگی برای چیزهای کوچک که حالا چقدر دست نیافتنی و بزرگ شدهاند. آری از دلتنگی برای چیزهای کوچک از دلتنگی برای دستپخت مادر از دلتنگی برای تماشای وضو ساختن پدر از روی پلههای ایوان، از بوی گُل امین و دوله که پُر میکرد حیاط خانه را، از دلتنگی خواندن شعری برای معشوق، آری باید آرزوی مرگ کرد اگر بروی که خبر مرگ هم رزمت را بدهی. باید چند بار کوچه را از ابتدا تا انتها بروی و بیایی، پا به پا بمالی، اگر درختی در کوچه بود به آن تکیه بدهی سر را به زیر بیاندازی، چند نفس عمیق بکشی و بروی تا انگشت اشاره روی زنگ بگذاری و خدا نکند مادری در را باز کند که اگر باز کُند دیگر نیاز نیست چیزی بگویی، مادر از پشت آن چشمها میخوانند تمام قصه را.
عکس از: علی فریدونی، عملیات کربلای ۵، سال ۱۳۶۵

فکر کنم بشود خیلی از متنهایی را که در این کتاب هست، نامهای عاشقانه دانست... هربار که دربارهٔ فیلمی نوشتهام، برایم مثل این بوده که با شعف پیش دوستی اعتراف میکنی که به کسی دل بستهای.(از کتاب ترجمه تنهایی اثر صفی یزدانیان)