در یک ظُهر زمستانی، شاید در هوایی اَبری، مو‌ها را طوری که او دوست دارد شانه زدی، لباسی که دوست دارد را پوشیده‌ای، عطری که دوست دارد را زَده‌ای. در هر قدم شُوق است، شُوق دیدار دوباره. تا برسی، قَدم زنان، فکر می‌کنی به چیزهایی که می‌خواهی بگویی، شاید غافلگیر شود، شاید لبخندی بزند، خندیدنش را چقدر دوست داری، شاید هم سُکوت کند، آهی بکشد و تو خود را محاکمه کنی که کاش نمی‌گفتی. از این فکر و خیال خارج می‌شوی، نزدیک شده‌ای. چشم‌ها جست‌و‌جو می‌کنند، پیدایش می‌کنی...، لحظه‌ها می‌گذرد، نشسته در مکان همیشگی یا مکانی تازه، تا بالاخره یکی بگوید بِرویم؟ چقدر سَخت است گُفتن برویم. چاره چیست؟ بهتر است پیاده راه افتاد، کمی بعد مَکثی کرد، ایستاده میان جمعیتی که می‌آیند و می‌روند. جدایی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، کلمات طَفره می‌روند از گفتن خُداحافظ. شاید هم کلمه ای نباشد فقط سُکوت باشد و نگاه های سَرگردان. بالاخره باید رَفت و دل کند. سرمایی جان را فرا می‌گیرد سرمایی سَرد‌تر از سَرمای زمستان. عینک آفتابی خوب است باشد، پشت آن چشم‌ها آسوده‌تر اشک می‌ریزند. یقهٔ پالتو را باید بالا آورد، دست‌ها را در جیب کرد و قدم‌ها را شُمرده برداشت از میان جمعیت، ماشین‌ها، خیابان‌ها و کوچه‌ها عبور کرد. انگار قصه همیشه این خواهد بود هر جا که باشی جای دیگری نیستی. پا‌ها خسته‌اند، دستی بلند می‌کنی تاکسی می‌ایستد، سوار می شوی. در آن لحظه که می‌روی، دور می‌شوی؛ غَم را مزه مزه می‌کنی، شاید می‌رسند، نزدیک می‌شوند، بُوسه را مزه مزه می‌کنند، دُرست چند قدم آن طرف‌تر، مردی تکیه داده به دیوار، زنی نشسته بر صَندلیِ مُوتورسیکلت. 

پ. ن: عکسی از لوئیس استتنر ثبت شده در سال ۱۹۵۱
بشنوید: از گروه پالِت