درختان گیلاس هرچقدر هم که تغییر کنند ...
"مویی" از خواب برمی خیزد،"تی" را از پنجره می بیند که مشغول چیدن انبه ی کال از درخت است،"تی" به او می گوید خانم اجازه داده بیشتر بخوابی پس استراحت کن،"مویی" دوباره در تختش دراز می کشد."مویی" کنجکاوانه ، به حرکات "تی" خیره می شود.شُستن انبه کال ، کندن پوست آن ،رنده زدنش به اندازه غذای امروز و باقی مانده ی انبه که باید دور ریخته شود. "مویی" با لذت و کنجکاوی به چیزهای کوچک و ظاهرا بی اهمیت خیره می شود،لبخند می زند ، انگار این تماشا لذت بخش ترین کار دنیا برای اوست.
"لام" و "تین" دو فرزند کوچک خانواده اند.پسر کوچک تر از همان آغاز انگار حضور "مویی" را در خانه شان نمی تواند بپذیرد و مُرتب او را آزار می دهد.(سطل آب را با پایش تکان میدهد تا آب بر روی کف اتاق که "مویی" لحظاتی پیش آنرا تمیز کرده بریزد،یا با جانورای "مویی" را می ترساند.)پسر نوجوان آرام تر است اما بعضی وقت ها هم نمی تواند خشمش را کنترل کند.دو پسر یادآور سینمای اُزو هستند،مخصوصا "داستان توکیو"،آن جا هم کودک کوچکتر شیطان و گُستاخ و پسر نوجوان تودار و کم حرف بود.
![]()
پدر شبی بیرون می رود و باز نمی گردد،پول هایی که همسرش در مغازه ی پارچه فروشی جمع آوری کرده را با خود می برد."تی" شب قبل از خوابیدن در برابر سوال هایی "مویی" قصه ی مرگِ دختر کوچک خانواده را شرح می دهد،از پدر می گوید که خود را در مرگ دخترش مُقصر می داند و از مادربزرگ که در طبقه ی بالا ی خانه می نشیند و برای شوهر از دست رفته اش دعا می خواند و هرگز اتاق را ترک نمی کند.پدر که می رود ، زندگی سخت می شود ، پولی نمی ماند برای خرید برنج،"تی" به "مویی" می آموزد با برنج کم تر چگونه غذا را آماده کند،باید غذا را شورتر کرد ، کودک شیطان ، نمی تواند غذا ی شور را بخورد برادر بزرگ تر به او آموزش می دهد،او انگار خوردن این غذای شور را تجربه کرده است چون پدر در گذشته هم خانه را ترک کرده است.
![]()
پسرک شیطان روی میز غذا از مادر،سراغ پدرش را می گیرد،پسر نوجوان بر سر برادرش فریاد می کشد و به اتاقش می رود،مادر به اتاق می رود روی تخت می نشیند ، سَرش را میان دستش می گیرد و گریه می کند.پسر در سکانسی زیبا ،پای مادرش را نوازش میکند.این یکی از زیباترین سکانس های تاریخ سینما در ستایش مادر است.
پیرمردی با "مویی" دوست می شود او عاشق مادربزرگ است، برای "مویی" میگوید که مادربزرگ بعد از مرگ همسرش از خانه بیرون نیامده است."مویی"روزی بالاخره فرصتی برای او فراهم می آورد تا پیرمرد، مادربزرگ را ببیند.پیرمرد آرام از پله های اتاق بالا می رود ،مادربزگ را می بیند که مثل همیشه مشغول خواندن دعاست،لبخندی بر لب پیرمرد نقش می بندد،انگار به آرزویش رسیده است.
پدر شبی به خانه باز میگردد،این خبر را "تی" به خانم می دهد.پدر روی تخت بیمار و بی جان افتاده ،مادر دستان همسرش را می فشارد سر بر بالینش می گذارد و می گرید،پسر نوجوان موهای مادر را نوازش می کند.دکتر به بالین پدر می آید نبض او را می گیرد،پسرک شیطان دست برادر خود را می فشارد انگار تاب بی جانی پدر را ندارد از دستان برادر برای تاب آوردن و دیدن جسم بی جان پدر کمک می گیرد.
![]()
مادر در برابر خواسته ی عروس و پسرش نمی تواند مقاومتی کند. "مویی" به خانه ی آهنگساز جوان می رود.ده سال گذشته و "مویی" با لذت و تعجب در هرچیزی می نگرد،پا به برگی که قورباغه ای بر آن است می مالد.در هنگام استحمام در نمایی زیبا انگار با آب عشق بازی می کند آب را بر روی صورت و شانه ی خود می ریزد .
![]()
"مویی" غذا را به زیبایی می آراید.روی میزِ آهنگساز جوان می گذارد.نامزد ِ پر شور مرد جوان از راه می رسد،ظرفی از غذاهای روی میز برمی دارد ،زیبا آراسته شده،چه بو و عطری دارد،اما سریع ظرف را روی میز می گذارد و از پسر می خواهد که به رستوران بروند.غذاها روی میز دست نخورده باقی می ماند،ده سال پیش وقتی مویی توسط پسرک شیطان اذیت و آزار می شد ، سکوت می کرد و انگار هیچ کینه ای نمی توانست دلش را فرا گیرد،حالا هم در برابر این بی توجهی آرام است و انگار غذاهای دست نخورده آزارش نمی دهد. پیراهن آهنگساز جوان را با لبخندی از روی صندلی بر می دارد به اتاق خود می رود و دکمه ی جدید به آن می دوزد.
"مویی" صبح به اتاق آهنگساز جوان باز می گردد،او پشت پیانوی خود مشغول نواختن است،"مویی" پنجره ها را یک به یک باز می کند و هر بار به بیرون از پنجره ، لحظه ای با شگفتی می نگرد.نامزد پرشور آهنگساز جوان گُلدان دیگری را به آهنگساز جوان(مخفیانه)هدیه می دهد.اتاق مرد جوان پُر است از مجسمه ها ،گلدان ها و ظروفی که نامزدش برایش می آورد.
آهنگساز جوان ،مجسمه ی گچی از بودا بر میز خود دارد و تصاویری که با مداد روی کاغذ کشیده شده اند و روی میز مانده اند "مویی" تنها در خانه به عادت همیشگی به اتاق جوان سرکشی می کند کاغذها را بر می دارد نگاه می کند این تصاویر ثبت شده روی کاغذ ،تصویر بودا ست یا "مویی" ؟
روزی "مویی" لباس های خوش رنگی که مادر به او هدیه داده بود می پوشد،قبل از آمدن جوان به اتاقش می رود تا رژلب نامزدِ آهنگساز جوان را از کشوی اتاق خواب بَر دارد ،کاغذهای دیگری می یابد ،تصاویر نقاشی شده روی کاغذ؛شاید آهنگساز جوان حضور "مویی "را در کنار خود با آفرینش چهره اش روی کاغذ زنده می کند.
جوان کم کم دل باختن به مویی را بی هراس از نامزدش نشان می دهد،نامزد به عادت همیشگی وقتی آهنگساز جوان مشغول نواختن پیانوست دست بر شانه اش می کشد ،دست در موهایش فرو می کند تا توجه مرد جوان را به خود جلب کند اما مرد جوان با نغمه ی مهیبی که از پیانو اش خارج می کند جواب او را می دهد و او را از خود می راند.دختر از ناراحتی با چتر زیر باران می رود و از پنجره "مویی" را می بیند که به اتاق مرد جوان آمده است و دیگر خبری از آن نغمه ی مهیب نیست.
شب ، تخت خواب مرد جوان با کاغذهای نقشی شده از چهره ی "مویی" پُر شده است،مرد جوان در خانه آرام و بی صدا به دنبال "مویی" می گردد تا عاقبت درِ اتاق مویی را باز می کند ،"مویی" بر روی تخت اش نشسته و با خجالت به او می نگرد ، انگار انتظار آمدن او را می کشیده ، مرد جوان وارد اتاق می شود و در را می بندد.
صبحِ روز بعد،نامزد سابق به اتاق مرد جوان باز می گردد ، سیلی به گوش "مویی" می زند ، تمام هدایایی که برای آهنگساز جوان آورده بود می شکند ، به دست خود اتاق را خالی می کند از یاد خود برای مرد جوان ، انگشترش را از انگشت در می آورد روی میز می گذارد و شاید برای همیشه می رود.
مرد جوان به خانه باز می گردد با کتابی در دست به سراغ "مویی " می رود ،کتاب را به او می دهد،صدای مویی روی صفحات کتابی باز شده به گوش می رسد.آهنگساز جوان به "مویی"خواندن را می آموزد."مویی"انبه ی کالی از درخت چیده ،پوستش را جدا می کند،انبه را رنده می کند ،باقی مانده انبه را با برشی به دو نیم می کند و مثل ده سال پیش با لذت انگشت خود را میان دانه های سفید انبه می لغزاند.دانه ی بر میدارد میان دو انگشتش و به آن با لبخندی خیره می شود.
"مویی" نشسته روی صندلی با لباسی زرد رنگ مشغول خواندن کتابی "درختان گیلاس هرچقدر هم که تغییر کنند ، شکل درخت گیلاس باقی خواهند ماند"حرکت کودکی در شکم ، و "مویی" که با آه خفیفی سر به زیر می اندازد و لبخندی می زند.دوربین از چهره ی مویی به بالا حرکت می کند و روی مجسمه ی بودا می ماند.



















فکر کنم بشود خیلی از متنهایی را که در این کتاب هست، نامهای عاشقانه دانست... هربار که دربارهٔ فیلمی نوشتهام، برایم مثل این بوده که با شعف پیش دوستی اعتراف میکنی که به کسی دل بستهای.(از کتاب ترجمه تنهایی اثر صفی یزدانیان)