روی صندلی‌های انتظار فرودگاه نشسته‌ام، می‌دانم این بار خبری از آمدنت نیست اما اینقدر آنجا می‌نشینم تا چشمانم از اشک پر شوَد. تا غرقِ تصاویر آن روز شوم که آمدی که لبخند زدی که لبخند زدم، نزدیک شدی، نزدیک‌تر شدم و...
انگار همیشه مکان‌هایی هست که در آن باید انتظار کشید. انتظارِ چشمان برای دیدن عزیزی، نظاره کردن به آمدنش، چشمانی که چشمان آشنایش را انتظار می‌کشد یا انتظار برای خداحافظی با عزیزی، شاید با چشمانی خیس و نظاره کردن به رفتنش به دور شُدنش به غایب شُدنش به زنده شدن تصاویر لحظاتی که گذشته است بین تو و آن عزیز که می‌رود، که غایب می‌شود.


عکس از: Ralph Gibson