امروز سی و دو ساله شدم.فکر کردم اگر در همین لحظه  بخواهم اولین تصاویر از لذت های این سی و یک سال را پراکنده مرور کنم کدام لحظات هستند: 

وقتی در کودکی روی چمن های جلوی خانه قدیمی دراز می کشیدم و پروانه ها و ملخ ها در کنارم می آمدند و می رفتند و آفتاب روی صورتم می افتاد و دستم رو جلوی صورتم می گرفتم و نور از لای انگشتانم فرار می کرد. 

وقتی با بچه های همسایه جمع شدیم تا شیشه یکی از همسایه ها را بشکنیم یکی گفت تو هم بنداز و یکی گفت این نمی تونه. بهم برخورد سنگ را انداختم، شیشه شکست. 

وقتی مادربزرگ برایم نان محلی می پخت و شعر های محلی را با آواز می خواند. 

وقتی اولین رفیق واقعی زندگیم را پیدا کردم و سال ها با او تمام شهر را پیداه گز می کردیم و یک عالمه رویا می بافتیم می خواستیم باهم فیلم ها بسازیم و یک دانه هم نساختیم. 

وقتی صبح مادر بیدارم کرد تا برای امتحان شیمی بخوانم و از خانه که رفت من فقط نشستم و اگه تو بری زپیشم قمیشی را بارها و بارها گوش دادم و سر جلسه تمام آن فرمول های مسخره جای خود را به آن ترانه داده بود. 

وقتی مظنونین همیشگی برایان سینگر را دیدم و عاشق کایزر شوزه شدم و مدتی ادای راه رفتنش را تمرین می کردم. 

وقتی دل پیرو توپ را کرد توی دروازه ی آلمان در جام جهانی 2006 و من و محمد طوری هم را بغل کردیم که هیچ وقت پیش از این بغل نکرده بودیم .

وقتی کودک فیلم ایثار تارکوفسکی سطل آب را پر کرده بود و می برد پای آن تک درخت می ریخت. 

وقتی امیر کنسرت رویال آلبرت هال دیوید گیلمور را برایم پخش کرد. 

وقتی که پای مورتال کمبت، فیفا، پیس تا مدال افتخار و کوماندو ها روز، شب می شد. 

وقتی ضربه سر سپهر حیدری رفت توی دروازه سپاهان و احساس کردم چقدر راحت صدایم به گوش خدا می رسد. 

وقتی ابله داستایوفسکی را خواندم. 

وقتی با سحر روی نیمکت پارک رو به رو ی خانه ش داستان انفجار بزرگ را با صدای  گلشیری با هدفونی که قطع و وصل می شد گوش دادیم. 

وقتی مهتاب زنده بود.

 وقتی که در یک بازی فوتسال شوتی از وسط زمین زدم و رفت تو گل و سال ها بعد از خداحافظی بازیکن محبوبم(کریم باقری) بعد از گل مثل او دست هایم را باز کردم و خوشحالی او را تقلید کردم. 

وقتی خاطره بود. 

وقتی باران شدیدی بارید و کارگاه تعطیل شد و نشسته م فصل دوم سریال شرلوک را دیدم . 

وقتی برادرزاده هایم یاد گرفتند در تلگرام برایم پیام صوتی و عکس بفرستند. 

وقتی الی در جست و جوی زمان از دست رفته مارسل پروست را برایم خرید. 

وقتی با پویان راجع به تروفو و هیچکاک ساعت ها حرف می زدیم. 

وقتی بالاخره یک ماکارونی خوشمزه درست کردم و خودم هم نفهمیدم چه شد که اینقدر خوب شد. 

وقتی خواب نویسنده محبوب م را دیدم و طوری با من برخورد کرد انگار سال هاست که من را می شناسد. 

وقتی یک خودکار نارنجی رنگ بیک خریدم و روز بعد گمش کردم و هیچ وقت خودکار بیکی به آن خوبی ندیدم. 

وقتی در یک پیاده روی طولانی با پدر رسیدیم به پل فلزی اهواز و او تعریف می کرد که دفتری داشته که در آن چیزهایی می نوشته  از فیلم هایی که در سینما می دیده و من حیرت کردم چون همیشه احساس می کردم از سینما بیزار است.

وقتی در خانه قدیمی از پنجره به موهای از پشت بسته مادر خیره می شدم که به گل های باغچه ش آب می داد و نسیمی آرام موهایش را نوازش می کرد.