خانهٔ قَبلی را تُو نَدیدی، پنجره‌ای داشت رو به ساختمانی بسیار بُلند، شَب‌ها می‌آمدم کنار پنجره تا به تماشای پنجره‌ها با یستم. پنجره‌ها که مکان ارتباطِ فضاهای خصوصی و عمومی ست. میان آنچه پنهان است و آنچه نهان است. چه قصه‌هایی در پُشت این پنجره‌ها در جریان است؟ خنده‌ها، گریه‌ها، زمزمه‌ها.نور هَر خانه که به پَرده‌های رنگانگ هر پنجره می‌افتد رَنگین کمانی تماشایی ست در شب، در پُشت پَنجرهٔ نهان مَن، مَن ایستاده‌ام بی‌تو، اما تو هستی در کنار مَن، به تماشا ایستاده‌ای، با ذوق از رنگِ پردهٔ پنجره خانهٔ نداشته‌مان سُخن می‌گویی. وقتی با ذوق حرف می‌زنی آهنگ صدایت طَنین دیگری دارد طَنینی که فقط من می‌شناسم. نظر مَن را می‌پرسی مَن با لبخند پاسخ می‌دهم. مَن می‌پرسم از قصهٔ انتظار ،از او که در خانه به انتظار نشسته ،مُرتب از پنجره به بیرون سَرک می‌کشد. از او که در راه ست در انتظارِ گرمای دلپذیرِ خانه، در انتظار چشمانِ مُنتظر، در انتظار دستان او که لحظاتی پیش آهنگ انتظار را روی میز آشپزخانه ضَرب گرفته. تو پاسخ نمی‌دهی، صدای نفس‌هایت را می‌شنوم، صدای این نفس‌ها را فقط مَن می‌شناسم. به تَصویر تُو در شیشهٔ پنجره خیره می‌شوم.

عکس از :کیانا فرهودی
بشنوید:شکوه