این عکس را یک بار دیدی و دوستش داشتی. گفتی دوست داری پا‌هایت را اینطور بکشی و تکیه بِدهی به این کُمد رو به رو. اسم عکاس را یادم رفته یادداشت کنم و حالا که دوباره سراغ این عکس رفته‌ام نمی‌توانم نشانی از نام عکاس پیدا کنم. 

در قابِ عکس، پنجرهٔ دو واگُن قطار است یکی سمت راست و یکی سمت چپ، در قاب پنجرهٔ سمت چپ مردی پیداست، روزنامه به دست، کُتش را درآورده گرهٔ کرواتش را کمی شُل کرده، رو به رویش شاید زنی نشسته و مرد با حرارت از خبرهای روزنامه برایش سُخن می‌گوید. در قاب پنجرهٔ سمت راست، پاهای مرد و زنی پیداست تکیه داده به کُمد واگن. پا‌ها انگار خسته‌اند از رفتن و ایستادن‌ها در یک روز خسته کننده و حالا می‌شود دَرِ واگُن را بست، پردهٔ کنار دَر را کشید، راحت توی صندلی فُرو رفت و پا‌ها را کشید و تکیه داد به کُمد رو به رو. اما پرده‌های پنجرهٔ واگُن را باید کنار زد برای تماشای شب. شاید مرد دست را بالا آورده و روی شانهٔ زن گذاشته بعد دست را بالا‌تر برده در گیسوان زن، طرهٔ جدا کرده با انگشت اشاره ش طره را از پایین پیچیده دور انگشتش و آرام آرام برده بالا تا نزدیکی گوش و کمی تاب داده آن طرهٔ پیچیده دور انگشت را به جلو و عقب و طرهٔ گیسوان شده‌اند تابی برای انگشت اشاره که تاب بخورد در میان گیسوان دیگرِ زن. و مرد دلش می‌خواهد حرف بزنند و فقط حرف بزنند آن قدر که میان حرف‌ها غُصه‌ها گُم شود، بُغض‌ها گُم شود، میان همین آهنگ کلمات، لا به لای‌‌ همان حرف‌های ساده و روزمرهٔ زن، میانِ همان لذتِ توصیف گل‌های دُرشت و ریزِ رنگا رنگ ِ روی لباس، توی وی‌ترین مغازه. میانِ همان کلافگی زن از غُرغُر‌های بچهٔ زنِ غریبه در ایستگاه قطار و شاید میان همین حرف‌ها غُصه پنهان نشود، ناگهان شَود بُغضی در گلو، اشکی در چشم، شَود سَری رو شانهٔ زن، مثل کودکی‌ها که سَر را می‌گُذاشتی روی پاهای مادر و بی‌هیچ ترسی اشک می‌ریختی. و چه خوب است چشم‌ها را ببندی و حالا فقط صدای حرکت قطار باشد و پِچ پِچ واگن‌های نزدیک و نوری که هر چند دقیقه از پنجره بتابد و چشم را بزند.